تلفن همراه پيرمردى كه توى تاکسی كنارم نشسته بود. زنگ خورد یه پرستار استرالیایی بزرگترین حسرتهای آدمهای در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدمها مشترک بوده منتشرکرده Beauty of Math دلایل پسر ها برای کات کردن رابطه با دخترها وقتی که از یه دختر دیگه خوششون اومده... آدم بعضی وقتها دلش میخواهد بنویسد و حسابی هم موضوع داغ و جالب برای نوشتن هست اما هر جور فکر میکند که بنویسد یا ننویسد؟ این مواقع آدم اینجوری اما کاربردهای اصلی خندانکهای یاهو مسنجر: عمر دست خداست!!! پراید فقط وسیله است!!! امروز ماشین نداشتم!!! با همسر پشت چراغ قرمز، تو ماشین نشسته بودیم!!! بدترین نوع خیانت اینه که رو کسی حساب باز کنی بعد اون یهو حسابتو خالی کنه فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت .هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر.مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید) ((مردم)) زنی 40 ساله رو "سنگدل" خطاب میکردن ، چون هیچ وقت روزا خونه نبود تا با بچه هاش بازی کنه و به کارهاشون برسه ، گشنه هستید احساس ضعف ميكنيد و عصبي شدهايد. ترجيح ميدهيد در آن حالت با موتورسيكلت رانندگي نكنيد. ميدانيد كه بهتر است پس از خوردن غذايي سبك به مسيرتان ادامه بدهيد و به خانه برويد. مقابل يك فستفود توقف ميكنيد و موتورسيكلتتان را خاموش ميكنيد و آن را روي جك ميگذاريد.در همين لحظه ميبينييد كه دو موتورسوار كيف يك خانم را از او ميقاپند و فرار ميكنند. موتور را روشن و سارقان را تعقيب ميكنيد. براي اين كه به شهروندان آسيبي نرسد، دستتان را روي بوق ميگذاريد. موتورسيكلت سارقان با سرعت ميان اتومبيلها ويراژ ميدهد.در يك تقاطع يك اتومبيل پليس ميبينيد و با دست به آنها علامت ميدهيد كه در تعقيب موتورسيكلت جلويي هستيد. اتومبيل پليس آژير را روشن ميكند و به دنبال شما ميآيد اما چند لحظه بعد در ترافيك گرفتار ميشود. كمي جلوتر ناگهان يك مسافر درِ سمت چپ يك پرايد مسافركش را باز ميكند تا پياده شود. شما كه انتظار نداشتيد درِ سمت راننده باز شود، با آن برخورد ميكنيد و روي زمين ميافتيد. راننده پرايد كه ميداند مقصر است، فرار ميكند. از جايتان بلند ميشويد. از قول یک دوست: این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد.یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری (احتمالا عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول میگذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه ...شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت. شاعر سرود :
پيرمرد به زحمت تلفن را با دستهاى لرزان از جيبش درآورد/هرچه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو كرد...
نتوانست اسم تماس گيرنده را بخواند./رو به من كرد و گفت:
... ببخشيد خانم، چه نوشته؟
گفتم نوشته.."همه چيزم"
پيرمرد: الو، سلام عزيزم...
يهو دستش را جلوى تلفن گرفت و با صداى آرام و لبخندى زيبا و قديمى به من گفت:
همسرم است
اولین حسرت: کاش جراتاش رو داشتم اون جوری زندگی میکردم که میخواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن
حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمیکردم
حسرت سوم: کاش شجاعتاش رو داشتم که احساساتام رو به صدای بلند بگم
حسرت چهارم: کاش رابطههام رو با دوستام حفظ میکردم
حسرت پنجم: کاش شادتر میبودم
پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.
در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟
جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم
و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،
اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.
به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.
فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.
واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی
شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.
جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.
بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد
و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …
وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید،
اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم.
می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم.
فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.
صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد
و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.
وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود
پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی،
به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی
که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند.
اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.
شغلمان را تغيير دهيم
مهاجرت كنيم
با افراد تازه اي آشنا شويم
ازدواج كنيم
فكر ميكنيم، زندگي بهتر خواهد شد اگر:
ترفيع بگيريم
اقامت بگيريم
با افراد بيشتري آشنا شويم
بچه دار شويم
و خسته مي شويم وقتي:
مي بينيم رييسمان نمي فهمد
زبان مشترك نداريم
همديگر را نمي فهميم
ميبينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند
بهتر است صبر كنيم ...
با خود مي گوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :
رييسمان تغيير كند، شغلمان را تغيير دهيم
به جاي ديگري سفر كنيم
به دنبال دوستان تازه اي بگرديم
همسرمان رفتارش را عوض كند
يك ماشين شيك تر داشته باشيم
بچه هايمان ازدواج كنند
به مرخصي برويم
و در نهايت بازنشسته شويم....
حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس كي؟
زندگي همواره پر از چالش است.
بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.
به خيالمان مي رسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع
مي شود كه موانعي كه سر راهمان هستند، كنار بروند:
مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم مي كنيم
كاري كه بايد تمام كنيم
زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم
بدهيهايي كه بايد پرداخت كنيم
و ...
بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آن كه همه ی اين ها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي،
همين چيزهايي است كه ما آن ها را موانع ميشناسيم
اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جادهاي بسوي خوشبختي وجود ندارد.
خوشبختي، خود همين جاده است.. بياييد از هر لحظه لذت ببريم.
براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:
در انتظار فارغ التحصيلي
بازگشت به دانشگاه
كاهش وزن
افزايش وزن
شروع به كار
مهاجرت
دوستان تازه
ازدواج
شروع تعطيلات
صبح جمعه
در انتظار دريافت وام جديد
خريد يك ماشين نو
باز پرداخت قسط ها
بهار و تابستان و پاييز و زمستان
اول برج
پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون
مردن
تولد مجدد
و...
خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.
هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.
زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.
اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:
1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد..
2. برندههاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.
3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟
4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.
نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟
نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد..
روزهاي تشويق به پايان مي رسد! نشان هاي افتخار خاك مي گيرند! برندگان به زودي فراموش ميشوند!
اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:
1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بودهاند ، بگوييد.
2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.
3. افرادي كه با مهرباني هايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيدهاند، به ياد بياوريد.
4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آن ها لذت مي بريد، نام ببريد.
حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟
افرادي كه به زندگي شما معني بخشيدهاند، ارتباطي با "ترينها" ندارند،
ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبردهاند ....
آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند،
همان هايي كه در همه ی شرايط، كنار شما مي مانند ...
1 x 8 + 1 = 9
12 x 8 + 2 = 98
123 x 8 + 3 = 987
1234 x 8 + 4 = 9876
12345 x 8 + 5 = 98765
123456 x 8 + 6 = 987654
1234567 x 8 + 7 = 9876543
12345678 x 8 + 8 = 98765432
123456789 x 8 + 9 = 987654321
1 x 9 + 2 = 11
12 x 9 + 3 = 111
123 x 9 + 4 = 1111
1234 x 9 + 5 = 11111
12345 x 9 + 6 = 111111
123456 x 9 + 7 = 1111111
1234567 x 9 + 8 = 11111111
12345678 x 9 + 9 = 111111111
123456789 x 9 +10= 1111111111
9 x 9 + 7 = 88
98 x 9 + 6 = 888
987 x 9 + 5 = 8888
9876 x 9 + 4 = 88888
98765 x 9 + 3 = 888888
987654 x 9 + 2 = 8888888
9876543 x 9 + 1 = 88888888
98765432 x 9 + 0 = 888888888
Brilliant, isn't it?
And look at this symmetry:
1 x 1 = 1
11 x 11 = 121
111 x 111 = 12321
1111 x 1111 = 1234321
11111 x 11111 = 123454321
111111 x 111111 = 12345654321
1111111 x 1111111 = 1234567654321
11111111 x 11111111 = 123456787654321
111111111 x 111111111=12345678987654321
-وقتی کسی مشغول تعریف کردن حادثه مهمی
است که برایش رخ داده، با تعریف قصه دیگری درباره خودت از او پیشی نگیرو صحنه را به او واگذار
-پیش از جواب دادن به کسی که تو را از کوره به در کرده ، یکساعت به خودت فرصت بده
تا آرام شوی، اگر موضوع خیلی مهم است به خودت یک شب تا صبح وقت بده.
-معاینات منظم پزشکی و دندانپزشکی داشته باش
-میز کار و محیط کارت را مرتب نگه دار
-از افراد منفی دوری کن
-شرافتمند باش
-برای دفاع در مقابل انتقادی که از تو می شود وقت تلف نکن
-از اینکه به دیگران بگویی چه طور کاری را انجام دهند پرهیز کن در عوض به آنها بگو چه کاری
باید انجام گیرد. خواهی دید که آنها با راه حلهای خلاقه شان تو را شگفت زده خواهند کرد.
-هر گز از کسی که چک حقوقت را امضاء می کند انتقاد نکن، اگر از کارت راضی نیستی استعفاء کن
-بهترین دوست همسرت باش
-مثل مثبت ترین و پرشور ترین کسی شو که می شناسی
-نگران نباشی که مبادا نتوانی بهترین چیزها را به فرزندانت بدهی، بهترین آنچه می توانی به آنها بده.
-کیفیت یک محله را از روی رفتار مردمی که در آن زندگی می کنند بسنج
-به همه موجودات زنده احترام بگزار
-اتومبیلی را که امانت گرفته ای با باک پر پس بده
-مواظب سرعتت باش
-به جز مواردی که به مرگ و زندگی مربوط است همواره خود را رها کن هیچ چیز آن قدر
که در ابتدا به نظر می رسد، مهم نیست.
-اجازه نده تلفن مزاحم لحظات مهم شود. تلفن برای استفاده توست نه استفاده ی تلفن کننده.
-وقتی کسی تورا بغل می کند اجازه بده خودش هم رهایت کند تو پیشدستی نکن
-هرگز بابت کاری که تمام نشده پولی نپرداز
-چه وسعت برسد و چه نرسد، خانواده را به سفر تعطیلات ببر، خاطراتش قیمت ندارد
-مشتری دکانهای محله ات باش حتی اگر کمی گران تر بفروشند
-هرگز توان خودت را در تغییر دادن خویش، دست کم نگیر
-هرگز توان خودت را در تغییر دادن دیگران، دست بالا نگیر.
-خودت را به راحتی زیر دست و پا نینداز، یاد بگیر که کوتاه و مودبانه "نه" بگویی
تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم / و نه زندگی را به سالهای عمرمان ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتربيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود رابيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم/عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن،درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين ترکامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست،سودهای کلان اما روابط سطحی فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده/بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد،زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيدزمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی راکه دوست داريد ببينيدزندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش استاز جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيدعباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم.هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيدهر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد
من اوني كه تو فكر مي كني نيستم. من....
... ... (با معرفتاشون)
من نمي تونم اينجوري ادامه بدم اذيت مي شم.
(اونايي كه اصن خلاقيت ندارن)
من دارم ميرم خارج. مادرم اونجا منتظرمه.
(دو دره بازاشون)
ببين من از يكي ديگه خوشم مياد ببخشيد واسه همه چيز.
(آخره صداقت) البته از اين ورژن موجود نمي باشد.
انقدر دوست دارم كه نمي تونم باهات باشم.
(آخره خلاقيت) البته اين ورژن توانايي هندل كردن چند نفر با هم را دارد.
گمشو ...ديگه نمي تونم اخلاقه گندتو تحمل كنم ...برو با همون حميده جونت دوست شو...
(اعصاب خراباشون)
ترو خدا باهام به هم بزن!
( دست پا چلفتي) اين ورژن تا آخر عمر هم نمي تواند دو دوست دختر داشته باشد.
میشود! همین ایده موجب شد در مورد توصیفات کامل خندانکهای یاهو مسنجر یا همان Emoticon ها و توان بیان وضعیت کاربران اینترنت و بلاگرهای ایرانی بنویسم. از هیچی که بهتر است! نه؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شیخ همی فرمود: دلیل اصلی ترافیک چیزی نیست جز نداشتن کاباره!
مریدان انگشت در دهان شیخ را ندا دادن: یا شیخ چون است (چگونه است)؟
شیخ فرمود: بیست درصد خودروها به دنبال داف همی گردند و بیست درصد دگر داف را یافته به دنبال جا همی گردند و بیست درصد باقی برادران بسیج اند که به دنبال آن 40 درصد همی گردند.
و این چنین شد که مریدان رم کردند و یقه ها دریدند و اشک ها ریختند و سر به بیابان گذاردند. ...
از نشانه های دوره ء آخر زمان , همین بس , که هر جا میری 10 تا شارژر اپل هست!!!
ولی , واسه یه شارژر سوزنی نوکیا , باید دور شهر رو طواف کنی!!
سوار یه سیستم صوتی شدم طرف روش پراید بسته بود!!!
یهو یه گل فروشه اومد جلو گفت: آقا یه گل بخر!!!
گفتم نمیخوام عزیزم!!!
گلفروش : وااااااااا! پس چرا واسه دختر دیروزیه خریدی واسه این نمیخری؟؟؟
چرا فرق میزاری بینشون؟؟؟ بعد دوید رفت!!!
زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد.دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد.مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی .و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد، دید این همسایه کافرِ است که غذا براش می آورد.
از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت :خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد.من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی //// تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی!
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت :
این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده
افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهایت رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
1 – رابطه ای که در آن بیش از آنچه نامزدتان به شما عشق می ورزد، شما به او عشق می ورزید.
2 – رابطه ای که در آن کمتر از آنچه نامزدتان به شما عشق می ورزد، شما به او عشق می ورزید.
3 – رابطه ای که در آن عاشق توانایی های بالقوه نامزد خود هستید.
4 – رابطه ای که در آن مأموریت نجات نامزدتان را به عهده دارید.
5 – رابطه ای که در آن به نامزد خود به عنوان یک الگو و آموزگار چشم دوخته اید.
6 – رابطه ای که در آن به دلایل بیرونی شیفته نامزد خود شده اید.
7 – رابطه ای که در آن شما و نامزدتان از تفاهم جزئی برخوردار هستید.
8 – رابطه ای که در آن نامزدتان را از روی سرکشی و عصیان انتخاب کرده اید.
9 – رابطه ای در آن نامزدتان را به عنوان عکس العملی در برابر نامزد قبلی تان انتخاب کرده اید.
10 – رابطه که در آن نامزدتان در دسترس شما نیست.
، اما هیچ کس نمیدونست که به این دختر در 13 سالگی تجاوز شده بود...!
پسری 23 ساله رو ((مردم)) "تنبل چاقالو" صداش میکردن
، اما هیچ کس نمیدونست پسر بخاطر بیماریشه که اضافه وزن داره...!
اما هیچ کس نمیدونست زن بیوه ست ، و برای پر کردن شکم بچه هاش باید سخت کار کنه!
مردی 57 ساله رو ((مردم)) "بی ریخت" صدا میکردن ،
اما هیچ کس نمیدونست که مرد زیبایی صورتش را در راه حفظ وطنش فدا کرده !
و هرروز مردم من و تو رو به غلط قضاوت میکنن...!موافقین؟
فرمان موتورسيكلتتان شكسته است و ديگر نميتوانيد سوار آن شويد. با شنيدن يك صدا به انتهاي خيابان نگاه ميكنيد و ميبينيد كه سارقان با يك اتومبيل تصادف كردهاند. به طرف آنها ميدويد، اما ميبينيد كه سارقان دوباره سوار موتورسيكلتشان ميشوند و فرار ميكنند. آن طرف خيابان يك موتورسيكلت پليسي BMW پارك است. به طرف آن ميرويد.
كاسكت روي زين را برميداريد، آن را به سر ميكنيد و سوار BMW ميشويد و به دنبال سارقان ميرويد.
آژير را روشن ميكنيد. در ميان راه متوجه ميشويد كه عابران پياده روي لبه جدول نشستهاند و آش ميخورند. دلتان تير ميكشد.با خودتان ميگوييد كه اگر بيخودي خودتان را درگير اين ماجرا نكرده بوديد، حالا ميتوانستيد با خيال راحت روي موتورتان بنشينيد و آش داغ و نان سنگك بخوريد.
به خاطر ميآوريد كه موتورسيكلتتان داغون شده، اما چون بيمه بود نگران خسارت وارده و هزينه تعمير نميشويد. يكي از سارقان كه ميبيند شما آنها را رها نميكنيد، كيفي كه قاپيده است را به عقب پرتاب ميكند تا دست از سرش برداريد. شما توقف ميكنيد و كيف را برميداريد.اما با خودتان فكر ميكنيد كه اگر آن سارقان گرفتار قانون نشوند، باز هم به سرقت ادامه مي دهند و كيف شهروندان را ميقاپند و زندگي را براي مدتي كوتاه يا شايد هميشه، زهرمارشان ميكنند. دوباره حركت ميكنيد.
به خودتان قول ميدهيد كه اگر آنها را دستگير كرديد، دو كاسه آش داغ به خودتان جايزه بدهيد. با تصور كاسه آش شلهقلمكار كه روي آن پياز و نعناع و دارچين است، انرژي ميگيريد. با سرعت خودتان را به سارقان ميرسانيد و ناگهان موتورسيكلت BMW را رها ميكنيد و روي آنها ميپريد. موتورسيكلت سارقان منحرف ميشود و هر سه نفرتان روي زمين ميافتيد.
كسي آب خنك روي صورتتان ميپاشد. چشمهايتان را باز ميكنيد. ميبينيد كه روي زمين دراز كشيدهايد و مردم به دورتان حلقه زدهاند. از اين كه زنده هستيد و توانستيد سارقان را دستگير كنيد، خوشحال هستيد. چند نفر از عابران كاسه آش به دست دارند.از جايتان بلند ميشويد و خودتان را ميتكانيد. اما ناگهان ميبينيد كه اثري از موتورسوارهاي سارق نيست و موتورسيكلتتان با فرماني شكسته روي زمين افتاده است. متوجه ميشويد كه به خاطر گرسنگي احساس ضعف كردهايد و پس از تصادف با درِ پرايد مسافركش بيهوش شدهايد و تمام ماجراي سارقان را در خواب ديدهايد. در همين لحظه يك مامور پليس جلو ميآيد و به دستهاي شما دستبند ميزند.
- چي شده؟ اشتباه گرفتهايد.
- اين بعدا مشخص ميشود.
- من فقط گرسنه بودم .
- معلومه! همه دزدها به خاطر گرسنگي كيفقاپي ميكنند.
- كيفقاپي؟
مأمور پليس يك كيف زنانه را به شما نشان ميدهد و ميگويد:
- اين اينجا كنار تو روي زمين بود. مشخصات آن مطابق كيفي است كه چند دقيقه قبل، يك موتورسوار همين حوالي از يك خانم دزديد.وقتي ميخواهيد به مأمور پليس پاسخ بدهيد، ناگهان گلويتان خشك ميشود و سرفه ميكنيد. شما را سوار اتومبيل پليس ميكنند، اما همچنان سرفه ميكنيد و نميتوانيد حرف بزنيد. به اين فكر ميكنيد كه سارقان كيف را كنار شما رها كردهاند و رفتهاند تا ديگر قهرمانبازي در نياوريد و دنبالشان راه نيفتيد.در كلانتري، خانمي كه صاحب كيف بود، شما را شناسايي ميكند و ميگويد:
- خودش بود! شك ندارم!
استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند.
یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.
شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
استاد گفت : نه ، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.
پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.
وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد وکثیفه به حمام احتیاج دارد.
خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیمتشخیص دهیم ؟
هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی!!
ميبيني که من نيز مثل تو خسته ام ، ميبيني که من نيز مثل تو با غمها نشسته ام
آهاي مسافر خسته من ، عاشق دل شکسته ات شده ام،ببين مراکه محونگاه زيبايت شده ام من اينجا و تو آنجا هر دو دلشکسته ايم ، تا اينجا هم اگر نفسي است
براي هم زنده ايم
من براي تو ميشکنم و تو براي من ، راه راست بي فايده است ،
تقلب ميکنيم تا زندگي مات شود در اين دايره غم...
آهاي مسافر خسته من ، شب آمده و باز هم ياد تو در دلم ،
ستاره ها خاموش ، من مانده ام و وجودم که در حسرت است ، در حسرت يک آغوش ....
آغوشي که لذتش تنها با تو است ، دنيا خواب است ،
کاش بودي که بيداري ام تا سحر عادت است
آهاي مسافر خسته من ،کجا ميروي ، جايي نداري براي رفتن ،
همه جا ماندنيست ، جز اينجا که نميتوانيم بمانيم براي هم....
شعر غم ميخوانم و اشک در چشمانت ، غم براي يک لحظه رود درمان ميشود آن درد حال پريشانت
من براي تو فدا ميشوم و تو براي من ، همه وجودم فدايت ، تو آرام بمان تا خيالش راحت شود دل من..
آهاي سرنوشت ، با ما هم؟ ما که در زندگي به ناحق باختيم و چيزي نگفتيم،
در آتش عشق سوختيم و باز هم سکوت کرديم ،
با غمها همنشين بوديم و با حسرت نشستيم ، هر چه رفتيم،
آخر راه بن بست بود و باز هم نشکستيم!
رفتيم و رفتيم تا آخر راه ، آخرش پيدا نشد و ما نشستيم چشم به راه...
آهاي مسافر خسته من ، دستت را بگذار در دستان من ...
ميبيني که تا اينجا هم با تو ماندم، گفته بودم تا آخرش ، آخر قصه را هم برايت خواندم!
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است .....
و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد.مهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟"زن سفید پوست گفت:"نمی توانی ببینی؟به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است.من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"
مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند،اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه"مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم"و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست."
و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت:
"قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید…"
تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.
کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.
سال ها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا
یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا
همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را
تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه
تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه
مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش
یاد داری که تو را شب به سحر میکردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال
وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال
عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد.
تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست.
نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
"برای این یکی اوضاع فرق کرد."
ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگپشت تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد.
پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست.
كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي.من هيچگاه نميرسم،هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي.خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد.
زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود.و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد.
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي.
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست،تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا.خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت.ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.سنگپشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛و پارهاي از(او) را با عشق بر دوش كشيد.
اصطلاح کج دار و مریز یا به صورتی که بیشتر مردم فکر می کنند و می نویسند «کج دار و مریض»
از جمله اصطلاحاتی است که توسط مردم به اشتباه به کار می رود.
مردم آن رابا مریضی مرتبط می دانند.
این اصطلاح در اصل کج دار و مریز است.
این اصطلاح به معنای این است که : ظرف را کج نگه دار و در عین حال مواظب باش که نریزد.
این اصطلاح هیچ نسبتی با مریضی ندارد!
شاعر در این خصوص می گوید:
رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز //// دیــدم دوهــــزار زنگیــــان خونــریـــز
هر یک به زبان حال با من می گفت //// جامی که به دست توست کج دار و مریز












